مه 8, 2010 اپیزود نوزده» Course Correction
فیلمنامه این قسمت از مجموعه، توسط رابرت جی سایر، نویسندهی رمان فلشفوروارد نوشته شده است. نویسندهای که البته در سایر قسمتها به عنوان مشاور در کنار سایر فیلمنامهنویسان فعالیت داشته، اما این اولین باری است که خودش هم به جمع فیلمنامهنویسان پیوسته است. اتفاقاً نوشتن فیلمنامه قسمت مهمی را هم برعهده گرفته، چرا که داستان، به موارد کلیدیای که در ابتدای فصل کم و بیش مورد بررسی قرار گرفتند میپردازد. به این منظور، شاهد تعداد زیادی فلشبک به اپیزودهای اول و چندین سکانس دیگر که قبل از وقوع فلش فوروارد ششم اکتبر اتفاق افتادهاند هستیم. آیا میتوان از دست تقدیر فرار کرد، و یا اینکه در نهایت، آنچه که مقدر است اتفاق خواهد افتاد…
بخشهای مختلفی از پازلی که از ابتدای فصل جلوی ما گذاشته شده، در این اپیزود کنار هم قرار میگیرند تا داستان انسجام بیشتری پیدا کند. کاراکتر سایمون، از قبل هم پیچیدهتر میشود و حقایق بیشتری برای ماموران FBI روشن می شوند.
آدمربایان، سایمون را تهدید میکنند که در صورتی که کاری را که میخواهند انجام ندهد، خواهرش را میکشند. ماجرا خیلی ساده تر از آنچه که فکرش را بکنید، لو میرود و مارک که حالا به شدت به سایمون مشکوک شده، به دنبال نجات خواهر او میافتد، و خیلی زود هم موفق به پیدا کردنش میشود. اما قبل از اینکه بتواند چیزی از سایمون بدست بیاورد، او به همراه انگشتری که از دایسون فراست بدست آورده بودند، فرار میکند.
از طرف دیگر دیمیتری به همراه کینگستون، زنی که قرار بود با Agent Al Gough قبل از خودکشی او همکاری کند، متوجه فعالیت مجدد گروه Blue Hand Club میشوند و مجدداً به سینگرلند، سرپرست این گروه میرسند. او اینبار در تلاش است تا سیلیا، زنی که با مرگ Al Gough از کشته شدن نجات پیدا کرده بود، از بین ببرد تا همه چیز آنطور که که باید باشد، ادامه پیدا کند. او موفق به زیر گرفتن سلیا نمیشود اما Agent Kingston که از سمت دیگر خیابان، با ماشین به سلیا میزند و او را بیهوش، روانهی بیمارستان میکند. چند ساعت بعد از بیمارستان به او خبر میرسد که پزشکان از زنده ماندن سلیا قطع امید کرده اند.
نیکول، متوجه میشود که کایکو، دختری که بیرس به خاطرش به ژاپن رفت و ناامید برگشت، اکنون یکی از بیماران بیمارستانی است که انها در آن کار میکنند. اما قبل از اینکه بتواند این خبر را ناامیدانه به بیرس برساند، خبر بهبود سرطان او را میشود و از دادن خبر دیگر منصرف میشود. خواهر سایمون، خبری را برای مارک فاش میکند: برادرش قرار است باعث بلکاوت دیگری شود…
همه چیز همانطور که قرار بود پیش برود، پیش میرود! نگرانیهای مارک برای از دست دادن الیویا، به نظر میرسد که به واقعیت میپیوندد. بیرس و کایکو، حالا هر دو در یک بیمارستان هستند و مهمترین راه ارتباطیشان، نیکول است که ژاپنی هم بلد است. سلیا قرار بود توسط ایجنت گاف کشته شود و حالا با مرگ گاف، توسط ماشین یک مامور دیگر FBI زیر گرفته میشود…از قضا این مامور، کسی است که بر سر خوردن گنجشک به پنجره پشت سرشان بحثی فلسفی را انجام داده بودند. در ان بحث، که دوازده اپیزود پیش پخش شد، آنها به این نتیجه رسیدند که اگر حتی پنجره را هم باز بگذارند، پرندهی مورد بحث به یک پنجرهی دیگر میخورد! اتفاقی که حالا در بعد وسیعتر و تحت عنوان Course Correction در حال وقوع است. حوادثی که خیلی شسته و رفته و تر و تمیز در قالب وجه دراماتیک فلشفوروارد برای تماشاگر تعریف میشوند. از این لحاظ، فلشفوروارد یک سر و گردن از بقیه مجموعههای درام هم بالاتر نشان میدهد. اما این همه ماجرا نیست.
از طرف دیگر ماجرای سایمون و خواهرش که بیش از پنج ماه است ربوده شده، خیلی کشدار و غیرواقعی به نظر میرسد. تا اینجا همه فهمیده ایم که خواهر سایمون برای او خیلی ارزشمند است و او حاضر است برایش دست به هر جنایتی بزند. او که به FBI گفته خواهرش از خانه فرار کرده، حالا در مقابل تهدید درست و حسابی خواهرش، آنهم وسط بزرگراه کم میاورد و تصمیم میگیرد که با انگشتر، فرار کند. کل این ماجرا، بیش از اینکه باورپذیر باشد، مسخره است! اینکه مارک به سایمون شک میکند و دسترسیش را به دیتابیس افبیآی میبندد یک طرف، و اینکه او همچنان اجازه دارد که به انگشتر دسترسی داشته باشد و البته کسی هم حرکات او را در زمان فرارش زیرنظر ندارد از طرف دیگر با هم در تناقض عجیبی هستند. از قسمت قبلی هم به خاطر داریم که جنیس مامور شد تا انگشتر را به هر ترتیبی که شده پیدا کرده و بیاورد و البته مارک را هم بکشد. اما این که در این قسمت کلاً غیبش میزند و وظیفه اش را هم سایمون انجام میدهد، نکته خنده دار دیگر ماجراست.
پروفسور اسلیگرلند، در میانه کلاس درس و با دیدن دیمیتری و ایجنت کینگستون، به ناگاه غیب میشه و البته در کمال بیعقلی هم نشانهای برای دیمیتری باقی میذاره تا او متوجه هدف شومش بشه. اما اینکه چطور در تاریکی شب، در شهر بزرگی مثل لوسانجلس، آنها سلیا رو پیدا میکنند که در حال زیر گرفته شدن توسط اسلیگرلنده، کلی جای بحث داره. یعنی اصولاً اینکه یک نفر، مثل اسلیگرلند، بخواد با ماشین وسط پیاده رو به یک نفر بزنه، آدم را در سلامت کارگردانها دچار تردید میکنه. بعد هم که دیمیتری با ماشین، به ماشین پروفسور میزنه و رو به سلیا از او میخواد که فرار کنه! حالا از کی یا چی، جای سوال داره.
گابریل، شخصیت نیمهدیوانهای که دو قسمت پیش به مجموعه اضافه شد، با حرکات و دیالوگهایش بیشتر از اینکه کمک حال تماشاگر باشد، آزاردهنده است. او مدام تاکید میکند که اولیویا و لوید قرار بوده با هم باشند و اصلاً هم قصد ندارد این موضوع را فراموش کند.
احتمالاً اینجا هم مثل فصل ششم لاست، همه چیز درباره دنیاهای موازیست و اتفاقاتی که مردم، در فلش فورواردهایشان دیده اند ، در واقع حوادثی بوده که در دنیای موازی اتفاق افتاده یا قرار است که بیفتد. یعنی همه چیز در حال کپی برداری شدن از لاست و حوادث آن یکی سریال هستند.
… و البته تعداد تماشاگران همچنان در حال کاهش است و این هفته، با کاهش 1.4 میلیون نفر، 4.75 میلیون تماشاگر نظاره گر مجموعه بودند. با این وضعیت، احتمال ادامه مجموعه در فصل دوم بسیار کم خواهد بود و میشود از الان پیشبینی کرد که فصل دومی رو بر مجموعهی فلشفوروارد شاهد نخواهیم بود و از اون بدتر اینکه با درنظر گرفتن اینکه فقط سه قسمت از فصل اول باقیمونده، احتمالاً بعضی از سوالاتمون، بدون پاسخ خواهد موند.
منابع:
http://www.tv.com/jimmy-kimmels-lost-special-will-feature-alternate-endings/story/22873.html
- بیان دیدگاه
- نوشته شده در گفتگو, خلاصه اپیزود