Bryce همکار اولیویا در بیمارستان، سفرش را به ژاپن برای پیدا کردن دختری که در فلشفورواردش دیده بود آغاز میکند. مارک سعی میکند که فردی را که به اولیویا درباره استفاده مجدد او از الکل SMS زده بود، پیدا کند. همکاران دیمیتری در جستجوی هویت کسی که با او تماس گرفته بود تا مرگش را به اطلاعش برساند، به سرنخهایی دست پیدا میکنند.
چرا خیلی از کاراکترهای سریال در فلشفورواردشون، به این نکته واقف نیستند که اون روز و اون ساعت (29 آپریل) ، همون لحظهی موعودیه که شش ماه منتظرش بودهاند؟ اگر قراره همهچیز به همون وضعیتی که هرکس تو مدت بیهوشیش دیده ختم بشه، چرا هیچکس، احساس نمیکنه که در حال سپری کردن یک لحظهی تکراریه (=deja vu) ؟
خواهش میکنم جوابتون این نباشه که “اگر قرار بود خبردار باشند، هیچوقت فلشفوروارد به وقوع نمیپیوست!”، که جواب به شدت کلیشهاییه! حدس منطقیش اینه که تو اون روز و ساعت، یه چیزی باعث شده حافظهی همه پاک شده باشه!
× در قسمت نهم میبینیم که اساساً علت آشنایی Bryce و Keiko چیزی بوده که در فلشفورواردشون دیدهاند و شاید در این یک مورد، مسالهی بالا صدق نکنه. اما کاراکترهایی مثل مارک، اولیویا، لوید و… رو در نظر بگیرید. منظورم اونهاست.
از کسانی که کتاب رو خوندهند، دعوت میشه تفسیر کتاب رو برای دیگران هم بازگو کنند. (تا من بگردم ببینم فرضیهی منطقی راجع به این موضوع پیدا میشه یا نه!.
کامنتهای شما در نهایت، به انتهای همین بحث اضافه میشه.
سایمون در قطاری که به لسانجلس میره همصحبت زنی شده که به نظر نمیاد خیلی اون رو جدی گرفته باشه.
- من میدونم علت فلشفوروارد چی بود.
…
- دلیل اصلیش چی بوده؟
- علم یه کم پیچیدهتر از این حرفهاس که همین جوری بشه گفت.
- منم دختر پیچیدهای هستم! از پسش برمیام!.
- خوب، اصل قضیه اینه که بدونی سوپرپوزیشنهای فیزیک کوانتومه…چیزی راجع به آزمایش “شکاف دوتایی” میدونی؟…راجع به گربهی شرودینگر چطور؟!
اینکه نویسنده و کارگردان اپیزود ششم از سریال، عامهی مردم رو به جای دختر مورد بحث نشوندهند، به این معنیه که این تعاریف و اصطلاحات، اصولاً چیزهایی نیستند که آدمهای معمولی با هر تخصصی نیازی به دونستنشون داشته باشند. مشکل اینجاست که زمانی که سایمون شروع به توضیح دادن مسالهی گربهی شرودینگر میکنه و بعد سکانس به سکانس این توضیحات، با لحظات جدل Janis با مرگ در هم آمیخته میشه، ذهن تماشاگر به شدت شروع به تحلیل صحنه و صحبتها در کنار هم میکنه. سایمون توضیح میده که یک گربه رو به همراه یک ماهی ساردین زهرآلود کنار هم میگذارند و منتظر میشن تا ببینند که گربه اون رو میخوره و یا اینکه زنده از آزمایش بیرون میاد. بعد هم براش توضیح میده که گربه مذکور تا زمانی که او مچش رو باز نکنه، معلوم نیست که چه وضعیتی داره. و بعد هم ادامه میده که علم کوانتوم میگه تا از نظر ما، تا وقتی گربه رو نگاه نکنیم، او هم زندهست و هم زنده نیست و اینکه نکتهی معجزه آسای علم کوانتوم اینه که همه ش به نظر تو بستگی داره که گربه زنده بمونه یا مرده باشه… و اونطرف، بعد از دقایقی تلاناناش پزشکان برای بازگردوندن Janis به زندگی، موفق میشن و به این صورت، گربهی افبیآی زنده میمونه.
راستش به نظر من کمسواد که چهار پنج دفعهای این تکه رو تماشا کردم تا سری از حرفهای سایمون و ارتباطش با زندگی یا مرگ مامور FBI دربیارم، توضیحات او (عمدی یا ناخواسته) به بدترین شکل ممکن ارائه شد. اما بعد از اینکه نگاهی به دو سه تعریف متفاوت از آزمایش گربهی شرودینگر و ارتباطش با مکانیک کوانتوم خوندم، متوجه شدم که این مساله، فراتر از صرفاً یک سکانس ساده یکی دو دقیقهایست. در واقع، میشه گفت شالودهی تمام بحثهایی که در فصل اول سریال انجام شده و میشه، برداشت و استفادهی نویسندگان از همین مسالهی مهم فیزیک کوانتومه.
برای درک بهتر قضیه، اجازه بدید که کمی بحث رو علمیتر کنیم. البته برای اینکه موضوع قابل فهم برای همه (منجمله خودم!) باشه، سعی کردم از نوشتههای فارسی که درباره موضوعات بالا تو اینترنت وجود دارند استفاده کنم. طبق مقالهی آقای آرش عبدی در سایتشون، تفسیر کپنهاگن یکی از مهمترین تفاسیر مکانیک کوانتومه و طبق تفسیر کپنهاگن، یک ذره، تا هنگامی که اندازهگیری نشده نمیتوان برای آن خصوصیاتی فرض کرد و یا حتی وجود آن را تایید کرد. به زبان سادهتر، واقعیت عینی وجود ندارد. این مسئله منجر به طرح اصلی به نام superposition میگردد .superposition میگوید که هنگامی که ما مکان یک شی را نمیدانیم، تا زمانی که دنبال آن شی نگردیم، آن شی به طور همزمان درتمام مکانهای ممکن وجود دارد.
طبق این مساله، تا زمانی که از وقوع یک پیشامد مطمئن نشدیم، تمام احتمالات رو باید بطور همزمان به حساب بیاریم. ما یک گربه زنده داریم و آنرا درون یک جعبه قرار میدهیم. در این مرحله شکی در مورد زنده بودن گربه نداریم. در مرحله بعد یک کپسول محتوی سیانید را داخل جعبه میگذاریم و جعبه را مهر و موم میکنیم. (از این بحث چه عاملی باعث میشه که مطمئن نباشیم که کپسول سالم میمونه یا میشکنه میگذریم که بیخود پیچیده نشه). در مدت یک دقیقهای که در جعبه بستهست، طبق Superposition، گربه همزمان میتونه مرده یا زنده باشه (یا حداقل اینطور تفسیر کنیم.) وقتی میتونیم از نتیجه مطمئن باشیم که یک دقیقه تموم شده و ما در جعبه رو بازکرده باشیم.
بسیارخوب، تدوین موازی بین توضیحات سایمون در مورد علت بروز فلشفوروارد و سکانسهای بیمارستان… چطور بهم مرتبط میشوند؟ خوب، ما انتظار هرچیزی رو داریم جز اینکه جنیس جونش رو از دست بده. چرا که میدونیم که او فلشفورواردی رو تجربه کرده و ششماه آیندهش رو بوضوح در اون دیده. اما تا زمانی که شش ماه نگذره، و به روز موعود فلشفورواردها نرسیم، در جعبه پاسخ معماها باز نمیشه و هر اتفاقی میتونه داخل این جعبه رقم بخوره. بنابراین، اینجا دیگه فقط موضوع جنیس و فلشفوروارد او نیست، این صحبتها، کل مفهوم داستان فلشفوروارد رو تحتتاثیر قرار میده و همه رو درگیر خودش میکنه.
البته که پیچیدهست، ولی وقتی بحث دنیاهای چندگانه هم وسط بیاد، (مشابه اونچیزی که در لاست شاهد هستیم)، پیچیدهتر هم میشن! تو اون وضعیت، حوادث به طور کامل قطعیت خودشون رو از دست میدن… و این تمام اونچیزیه که فیزیک کوانتوم بهش تاکید داره. هیچ قطعیتی وجود نداره…
با این وجود، در اپیزود هفت، Cough مامور FBI خودکشی میکنه تا جریان بظاهر از پیشتعیینشده رو تغییر بده. در اپیزود هشتم هم شاهد هستیم که سایمون در رقابت با لوید، با اطمینان خاصی از تقدیر از پیشرقم خورده صحبت میکنه و اینکه او برندهی رقابته، غافل از اینکه عدم قطعیت، یکی از کلیدیترین پارامترهاییه که طبق نظریه کوانتوم باید بهش اعتقاد داشته باشه. حالا اینکه بعد از شکست، با حیرت به این اتفاق نگاه میکنه، جای تعجب داره.
بهرحال، فکر میکنم که صحبتهای پیچیدهی ابتدای اپیزود شش، کلید مهمی بود که نویسندگان، به تماشاگر دادند و حالا این با ماست که چطور از این کلید استفاده کنیم.
وبلاگ راهنمای فلشفوروارد را از طریق فید دنبال کنید
باوجود اینکه سریال و رمان فلشفوروارد بطور کلی با هم تفاوت دارند، اما همچنان خوندن کتاب رابرت ساویر میتونه وسوسهانگیز باشه. این کتاب بصورت رایگان از این لینک قابل مطالعهست (و نه برای دانلود) که پیشنهاد میکنم نگاهی بهش بندازید. (در قسمت کامنتها، یکی از دوستان لطف کردهند لینک دانلود کتاب رو گذاشتهند.)
یادتون باشه که حوادث در رمان آقای ساویر، نه شش ماه و بلکه 21 سال بعد اتفاق میافتند. کل داستان هم در ژنو سوئیس میگذره و نه در آمریکا. تنها نقطه اشتراک فیلم و کتاب، شخصیت لووید سیمکو که نقش داشمند مسبب این مشکل رو بازی میکنه. بنابراین دلتون رو خوش نکنید که با خوندن کتاب چیزی از داستان فیلم دستگیرتون بشه!
بعد از خودکشی Cough، حالا همه با امیدواری درباره امکان عوض کردن آینده صحبت میکنند. بااینحال اتفاقات همچنان در جهت فلشفورواردها پیش میروند.
فیلمی از کشتهشدن یک نفر به دست یک گروه تبهکار به دست مارک میرسد. مارک قاتل را از روی ستارههای روی بازویش که در فلشفورواردش دیده بود، میشناسد و تلاش برای یافتن او و سرنخ دیگری از معمای فلشفوروارد، آغاز میشود.
آرون، ماجرای سوءقصد به دخترش در افغانستان را از زبان او میشنود و از مارک طلب کمک میکند.
سایمون به لوید پیشنهاد میدهد که در ازای بردن بازی پوکر با او، میتواند مسئولیت پیشامدن فلشفوروارد را به گردن بگیرد و آن را بصورت عمومی اعلام کند.
ویدیوهای امنیتی، وجود انگشتری درخشان روی دست تنها کسی که در جریان فلشفوروارد، بیهوش نشده را نشان میدهند. از طرف دیگر، گروهی از آدمها که همگی روی بازویشان سهستاره خالکوبی کردهاند، در حال خالی کردن بار انگشتر، از یک کانتینر هستند. مرد مرموزی، از اینکه قرار بوده هفت انگشتر به دستش برسد و یکی کم است، شکایت میکند. او بلافاصله، حامل بار را از پا در میآورد.
تحقیقات درباره گروه آدمهایی که دستهایشان را به رنگ آبی کردهاند ادامه پیدا میکند و مامورین FBI متوجه میشوند که تمام آنهایی که فلش فورواردی را تجربه نکردهاند، با استفاده از سایت alredyghosts.com در یک مکان جمع میشوند تا زمان و نحوه مرگشان را خودشان انتخاب کنند.
زنجیره وقایعی که قرار است اتفاق بیفتند، به تدریج گسترده تر و کاملتر میشوند و همه در هراس از آنچه که قرار است برایشان اتفاق بیفتد در پی پیدا کردن راه های فرار هستند. آرون اما، بعد از اینکه از مرگ دخترش در افغانستان مطمئن شد، با مسائلی روبرو میشود که بار دیگر او را دچار تردید میکند.
Gough، دیگر مامور FBI که در فلش فورواردش خود را مقصر اتفاقی میداند که هنوز پیش نیامده، تصمیم میگیرد که روند حوادث را تغییر دهد. فیونا بنک در پروندهی قتل یکی از دستآبیها به وی ملحق میشود تا حوادث فلش فوروارد آنها هرچه بیشتر رنگ واقعیت به خود بگیرد.
سرنوشت جنیس برای نجات از مرگ به دست اولیویا بنفورد سپرده میشود.
ودنک در متقاعد کردن دیمیتری برای رها کردن موضوع سوءقصدها ناموفق است و او تحقیقات خود را برای کشف هویت افراد پشت این مساله به آنها آغاز میکند. نشانهی دست آبیرنگ روی بدن یکی از سوءقصدکنندگان، اولین سر نخیست که منجر به کشف به جنایتهای گستردهتر توسط دیمیتری میشود. جایی که او آنرا، روز آغازین حوادث مینامد.
سایمون، مردی که ادعا میکند که از دلیل بروز بیهوشیهای سراسری مطلع است، در تلاش برای نزدیک شدن به زن همسفرش در قطار، پرده از جنایتی که وی در فلشفورواردش به آن دست زده برمیدارد.
در روز هالووین، دیل، پسرک بیمار لوید، از بیمارستان فرار میکند. لوید، در تلاش برای پیدا کردن او به خانهی بنفوردها میرسد. اتفاقی که درنهایت منجر به مشاجرهای ناخوشایند بین مارک و همسرش میشود.
سایمون و لوید که یکبار دیگر با هم بصورت تلفنی در تماس بودهاند، اینبار در لوسانجلس با هم دیدار میکنند.
(این مطلب قبلاً در وبلاگ کافهتوهم منتشر شده است.)
فلش فوروارد، سریالی که چند پست پیش راجع بهش صحبت کردم، یکی از اون مجموعههاییه که اگر میشد همه اپیزودهای یک سیزنش رو یکجا تهیه کرد، احتمالاً یکجا هم همه رو مینشستید و نگاه میکردید! منتها با در نظر گرفتن این که طبق گفته تهیهکنندهها، این مجموعه قراره تا هفت فصل ادامه پیدا کنه (که میشود حدود هفت سال!) و اینکه ما از شش ماه بعدمان خبر نداریم، این امکان عملاً غیرعملی میشه. همونطور که قبلاً هم بهش اشاره کردم، همه از این سریال به عنوان جانشینی برای لاست نام میبرند. اما چیزی که تازگیها خیلی نقل محافله، رابطهی این دو سریال با همه. جدای از اینکه هردو توسط شبکه abc تهیه شدهند، بحثهایی درگرفته که موضوع دو سریال و حوادث و اتفاقات اونها رو به هم مرتبط میدونند. اولین جرقه این بحثها هم در همون اپیزود اول زده شد؛ جایی که در نمایی از بیلبوردی در شهر، تبلیغ هواپیمایی Oceanic به نمایش دراومد. (روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر ببینید)
با وجود اینکه خیلیها، این سکانس رو صرفاً یک قدرتنمایی تلویزیونی از abc در یادآوری لاست به عنوان یک اثر پرطرفدار دیگه از همین کانال قلمداد کردند، اما خیلیهای دیگه این رو حمل به وجود رابطهای مستقیم بین دو سریال دونستند. مهمترین از این، زمان دو دقیقه و هفده ثانیهای بیهوشی سراسری و رازی که پشت این عدد پنهان شده، به اصطلاح “خوره”های لاست رو به جنب و جوشی انداخت که از همون اولین قسمت سریال تصمیم گرفتند سر از کار این عدد دربیارند. این شد که یکی از اولین حدس و گمانهای اساسی زده شد : فاصلهی بین زمانی که جان لاک بعد از پایان 108 ثانیه اولتیماتوم، اعداد معروف 4 8 15 16 23 42 رو وارد نمیکنه، تا لحظهای که دزموند کلید تخلیه انرژی رو میچرخونه، برابر 2:17 دقیقه است و نجات دادن دنیا با وارد کردن اعداد بالا، چیزی بود که دارما اینیشییتیوی ها بهش معتقدند.
حضور دو بازیگر سریال لاست تا پایان قسمت پنجم این سریال هم به حاشیه های موجود بیشتر دامن زده. گو اینکه نمیتونه خیلی رابطه دو سریال رو با هم توجیه کنه. Sonya Walger بازیگر نقش پنهلوپه در سریال لاست، همسر مارک بنفورد، یکی از دو بازیگریه که از اون سریال به فلش فوروارد رسیدهند. او بر اساس فلش فورواردی که داشته، زندگیش زناشوییش درحال از هم پاشیدنه. همانند لاست، اینجا هم فرزندی داره که اسمش چارلیه! دومیقنیک موناگان، دومین بازیگریه که در لاست هم بازی کرده و طبق تیزر پخش شده از فلش فوروارد، سایمون نام داره و یکی از نقشهای کلیدی پشت پردهی فلش فوروارد رو ایفا میکنه.
گروهی دیگه معتقدند که ساخت اولین فصل از سریال فلش فوروارد، بهونههایی بوده که تهیه کننده ها به دست طرفداران لاست بدن تا قبل از شروع سیزن ششم این سریال، بحثهای حاشیهای اون رو به حداکثر برسونند. خیلیها از روی جملهی تبلیغی روی بیلبورد که A Perfect Saftey Record رو مطرح میکنه، فرض رو بر این گرفتهند که اتفاقات لاست هرگز پیش نیومدهند و اینکه مثلاً بمب هیدروژنی که در پایان فصل پنجم توسط جولیا منفجر شد، باعث شده که آینده هرگز اتفاق نیفته و هواپیمای 815 اوشیانیک، هرگز سقوط نکنه. بعضی دیگه از طرفداران لاست هم این نظر رو دارند که دو تایملاین کاملاً مجزااز هم در لاست وجود داره که یکی از اونها میتونه ارتباط مستقیمی با دنیای فلش فوروارد داشته باشه.
به هرحال، حتی اگر رابطهای بین دو سریال وجود نداشته باشه، چیزی که غیرقابل انکاره، تم یکسان و موضوعیت مشترک هر دو سریال ددر اتفاقاتیه که “زمان” رو تحت تاثیر قرار دادهند. فلشبکها و فلشفورواردهایی که دزموند به شدیدترین شکل ممکن تجربه کرد، به شکلی مشابه در سریال فلش فوروارد اتفاق افتاده و همون vision هایی که دزموند در فصل سوم لاست ازشون صحبت میکرد، اینجا برای هفت میلیارد سکنه کره زمین اتفاق افتاده. با اینکه در این سریال، همه به دنبال علت بروز این حادثه هستند، تماشاگر لاست با درنظر گرفتن توضیحاتی که اونجا بهش داده شده، این احتمال رو میده که یک میدان عظیم انرژی الکترو مغناطیسی، مسبب تمام این اتفاقات بوده و الی اخر.
اما نویسندگان فلشفوروارد، خیلی تماشاگر رو منتظر نذاشتند و همون ابتدا یک نشانه بزرگ به ما دادند: دو دقیقه و هفده ثانیه Blackout، یا صد و سی و هفت ثانیه….برای فیزیکدانها عدد معروفیه. 137 یا مقدار آلفا، عدد ثابتیه که فیزیکدانها با استفاده از اون، احتمال جذب یا دفع الکترون توسط یک فوتون رو توضیح میدن. حالا اینکه این عدد چه ربطی به فلش فوروارد داره میگم خدمتتون! آلفا از مجذور بار الکترون تقسیم بر سرعت نور ضربدر ثابت پلانک به دست میاد. اونایی که مثل من بیشتر از فیزیک دبیرستان رو یادشون نیست، میدونند که ثابت پلانک، یک مقدار وابسته به انرژی حاصل از میدان مغناطیسی فوتونه و … (در اینباره میتونید اینجا مطالب بیشتری پیدا کنید.) و حالا با در نظر گرفتن شباهت اتفاقات در دو سریالی که صحبتشون رفته، استفاده از اون به عنوان زمان بیهوشی دنیا در فلش فوروارد منطقی به نظر میاد. (من یادم نمیاد که جایی در لاست از این عددها اسمی برده شده باشه، اما اگر هم اینطور بوده باشه، خیلی جای تعجبی نداره).
البته بدون تماشای لاست هم میشه متوجه شد که تکیه اصلی داستان به تغییرات الکترومغناطیسی زمین و اثرات اون بر موجودات زنده روی اونه. مرگ دستهجمعی کلاغها، یه نمونه شسته رفته و مناسب برای توضیح این مساله ست که در اپیزود سوم به نمایش در اومد. شاید بدونید که پرندگان ( و بعضی از حیوانات دیگه از جمله لاکپشتها، خرچنگها و…) برای جهت یابی، از میدان مغناطیسی زمین استفاده میکنند. در واقع ساختار مولکولی بدن اونها بهشون کمک میکنه که در مهاجرت بین مناطق سردسیر و گرمسیر، از قطبهای مغناطیسی زمین کمک بگیرند. (برای اطلاعات بیشتر، این مطلب رو بخونید) بنابراین زمانی که روال قطبهای مغناطیسی به هم میریزه، از نظر نویسندگان فلشفوروارد اتفاقی نظیر اونچه که در 1991 در سومالی رخ داد، پیش میاد و حالا اینجا احتمالاً تغییری در ابعاد وسیعتر، انسانها رو هم درگیر این مساله کرده.
***
به هرحال هرچه هست، داستان فلش فوروارد با چنین المانهای گسترده و بحثانگیزی، این قابلیت رو داره که فضای رمزآلود و تعلیقآمیز مشابه اونچه که در لاست دیدیم رو تکرار کنه، اما اینکه گروه کارگردانی، موفق به انجام این کار بشه یا نه… باید نشست و دید.
نویسنده اصلی سریال، مدعیه که قبل از اینکه اولین قسمت این سریال رو بسازن، دو سال روی فیلمنامه و داستان فیلم کار میکرده. دیوید گویر گفته که آغاز و پایان هر فصل کاملا مشخصه و پایان داستان رو هم کاملاً میدونه. (یک چیزی تو مایه های لاست) . اطلاعات کامل رو از زبون خود تهیه کننده بشنوید (اینجا کلیک کنید.)
(این مطلب قبلاً در وبلاگ کافهتوهم منتشر شدهاست.)
از پنجشنبهی پیش (24 سپتامبر) پخش اولین سیزن از سریال Flashforward از کانال ABC آمریکا شروع شد. خیلی ها از این سریال به عنوان جایگزینی برای مجموعه ی پرطرفدار Lost نام میبرند. مجموعهای که پخش آخرین فصل اون قراره از ژانویه 2010 آغاز بشه و سرانجام داستان غیرقابل پیشبینیش رو برای طرفدارانش به تصویر بکشه.
فلش فوروارد بر اساس نوول رابرت سایر (Rober Sawyer) ،برنده جایزه بهترین رمان تخیلی Prix Aurura ساخته شده که البته داستان سرراستی داره. صبح 29 امین روز از اکتبر 2009، هفت میلیارد سکنه زمین به شکلی غیرقابل باور به مدت دو دقیقه و هفده ثانیه، از هوش میرند و اونهایی که جون سالم به در برده ند وقتی به هوش میان متوجه خاطراتی میشن که هیچوقت تجربه نکرده ند. کمی تحقیق، همه رو متوجه این موضوع میکنه که اون خاطرات، در واقع مروری بر اتفاقاتی بوده که نه در گذشته بلکه در زمانی به فاصله شش ماه از زمان حال اتفاق اقتاده ند (یا بهتره بگیم قراره اتفاق بیفتند). نگرانی همه از اینه که آیا قراره اونچیزی رو که دیدند در واقعیت تجربه کنند یا انتخاب با خودشونه.
یک مامور FBI در لوس آنجلس به نام مارک بنفورد (جوزف فاینس) تصمیم میگیره که علت وقوع این اتفاق رو پیدا کنه. برای همین هم دیتابیسی راه اندازی میکنه و از مردم سراسر دنیا میخواد که اونچه که در مدت دو دقیقه بیهوشیشون دیدند رو با این سایت به اشتراک بذارن.
اسم این دیتابیس که براش یک سایت هم راهاندازی شده و میتونید از این آدرس نگاهی بهش بندازین و اگه دوست داشتین تصویر ذهنی خودتون رو واردش کنید، Mosaic Collective هستش. گردانندگان این دیتابس معتقدند که با کنار هم گذاشتن این تصاویر از سراسر دنیا، مثل کنار هم گذاشتن قطعات موزاییک، تصویر کلی ای تشکیل میشه که میتونه راز اتفاقی که نام Global Blackout v رو روش گذاشتن رو متوجه شد.
یکی از نکات جالب این سایت، تاکید قابل توجهیه که به تعامل بازدیدکنندهگان سایت با گردانندگان اون داره. پخش سریال هنوز شروع نشده، اما ایدهی جذاب داستان و نکتهسنجی طراحان اون، باعث شده خیلی ها از سراسر دنیا، فیلمی از اونچیزی که فکر میکنند در شش ماه آینده براشون پیش اومده رو تهیه کنند و روی کانال یوتیوب اختصاصی این سایت آپلود کنند. شما هم میتونید تو سایت ثبتنام کنید و صرفاً چیزی رو که دوست دارید بنویسید و به سایر نوشته ها اضافه کنید.
اینجا میتوانید در جریان پخش آخرین قسمتها و آخرین اخبار این سریال قرار بگیرید، درباره هر قسمت نظرتون رو بنویسید و با سایر تماشاگران این سریال به بحث بپردازید.
سعی ما در این وبلاگ اینه که تماشاگر ایرانی سریال فلشفوروارد رو در جریان اونچه که در دنیا راجع به این سریال فکر میکنند، بحثها، جنجالها و نظرات مختلف مردم قرار بدیم.
مطالبیکه وبلاگهای دیگه در مورد فلشفوروارد نوشتهند رو هم، اینجا میتونید مطالعه کنید.
دوست دارید به عنوان نویسنده در این وبلاگ سهیم باشید؟
موضوعی که بنای این وبلاگ روی اون سواره، نیاز به کار بیش از یک نفر داره. بنابراین اولویت اصلی، جذب کسانیکه علاقه دارند به جمع اشاعهدهندگان این سریال بپیوندند. این از اونجاهایی که به
به همکاری و خلاقیت بیش از یک نفر احتیاج داره. اگر مطلبی در مورد داستان سریال نظرتان جالب آمد، آن را با دیگران به اشتراک بگذارید....
برای اطلاعات بیشتر، لینک "درباره وبلاگ" رو ببینید.